درس دوازدهم
اخلاق نیکان
آوردهاند: روایت میکنند، حکایت میکنند. مریدان: دوستداران، هواداران، پیروان
شیخ ابوالقاسم جنید بغدادی، صوفی مشهور معروف به سید الطایفه ، پدرش محمد بن جنید قوایری بغدادی بود.
شیخ ابولقاسم ، در زمانی که صوفیان در نیمه دوم قرن سوم بیشتر در بغداد زندگی می کردند ، او از معروفترین آنها و از مشایخ صوفیان بود و سری سقطی دایی او بود. اصلیت او از نهاوند در ایران است ولی در بغداد زندگی می کرد. او زاهدی عابد و عارفی واصل بود و چون زیاد اهل سفر نبود مریدان و شاگردان از جاهای دیگر به دیدار او به بغداد می آمدند. پس از اواسط قرن سوم که ارتباط اهل سلوک با هم بیشتر شد تعالیم جنید بغدادی و ابوبکر شبلی به شهرهای دیگر نفوذ کرد و چون جنید تقریبا در راس صوفیه قرار دارد بسیاری از صوفیان بعد از او طریقه خود را منسوب به او می دانند. جنید به روایتی پیرو سفیان ثوری بود و بر مذهب او تفقه میکرد و ابن سریج نیز مرید و پیرو جنید بود. کرامات او بسیار زیاد است و نزد صوفیه از مقبولیت زیادی برخوردار است. او در سال ۲۹۷ در شهر بغداد وفات کرد.
بُهلول (بهلول دانا، بهلول مجنون کوفی یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی): یکی از عقلای مجانین سدهٔ دوم هجری و معاصر هارونالرشید بود. وی در کوفه نشو و نما یافت و مردم محل او را با نام فارسی بهلول دانا[۱] مینامیدند. هارون و خلفای دیگر از او موعظه میطلبیدند. او در همان شهر ادب میآموخت و سپس به صورت دیوانگان درآمد. اخبار و نوادر و اشعار زیادی به وی منتسب است.[۲] وی شیعه بود و احتمالاً در سال ۱۸۸/۸۰۴ بود که هارونالرشید را ملاقات کرد.[۳] بهلول را از شاگردان امام جعفر صادق(ع) دانستهاند. زمانی که از سوی هارونالرشید در معرض خطر قرار گرفت خود را به جنون زد ولی در مواقع لزوم به مردم پند واندرز میداد.[۴] گور بهلول در بغداد قرار دارد و سنگ قبری به تاریخ ۵۰۱ قمری لقب او را «سلطان مجذوب» نوشتهاست. واژهٔ بهلول در عربی به معنای «شاد و شنگول» است.
طلب کنید: بخوانید، بخواهید ارشاد: راهنمایی، رهبری
باری: خلاصه طعمه: غذا، خوراک
عرض کرد: گفت(شکل مؤدّبانهی سخن گفتن برای اوّل شخص مفرد«عرض کردم» و برای دوم شخص مفرد«فرمودی یا فرمودید» است.)
مرشد: راهنما خلق: مردم مرا با او کار است: من با او کاری دارم.
به قدر میگویم: به اندازه حرف میزنم به قدرِ فهمِ مستمعان میگویم: به اندازهی درک شنوندگان حرف میزنم. تلمیح به آیهی« کلّمالنّاس علی قدرِ عقولِهِم».
از بهرِ خدا: به خاطرِ خدا مرا بیاموز: به من یاد بده.
دعوی: ادّعا دعوی کردن: ادّعا داشتن
مستمعان: شنوندگان معترف شدی: اعتراف کردی، اقرار کردی.
فرع و اصل: آرایهی تضاد فرع: شاخه اصل: تنه
لقمهی حلال باید: لقمهی حلال لازم است.
بغض و کینه و حسد: مراعات نظیر رضا: خشنودی
ذکرِ حق: یادِ خدا رایانه: کامپیوتر
استعداد: قابلیّت، شایستگی، توانایی زیست: زندگی
اُسطرلاب: ابزاری که دانشمندان علم ستاره شناسی در روزگار قدیم برای تعیین وضعیّت ستارگان از آن استفاده میکردند.
چیرگی: غلبه، سلطه، تسلّط
تار و پود زندگی: همهی اجزای زندگی
هنجارها: قواعد و قوانین عرفی جامعه حریم: اطراف، گرداگرد
حرمت: احترام رهآورد: رهتوشه، سوغات
مظاهر: جلوهگاه وارونه: واژگون، معلّق
متعالی: بلند پایه، عالی رتبه فضایل: جمع مکسّر فضیلت، برتریها، خوبیها
گروه کلمات املایی درس دوازدهم
جنید بغدادی- عارفان و مریدان- طلب و خواهش- ارشاد و راهنمایی- عرض کردن- طعام و غذا- بسمالله- مرید و مرشد- قدر فهمِ مستمعان- بیموقع و بیحساب- دعویِ دانایی- معترف به نادانی- اصل و فرع- لقمهی حلال- تاریکیِ حرام- نیّت درست- رضای خدا- سکوت و خاموشی- آداب خواب- بغض و کینه و حسد- ذکرِ حق- محمّد حبلهرودی- اخلاق رایانهای- دستآوردهای علمی- چهرهی جهان- چگونگی زیست- عقل و استعداد- رنج و آسایش- چرتکه و چارپا- اسطرلاب و قطبنما- کاربرد و کارایی- عصر چیرگیِ ماشین- تسلّطِ فنآوری- هنجارهای فرهنگی- سنّتهای اعتقادی- خاص و ویژه- جامعه و اجتماع- حریم و حرمت- دیوار امنیّت- فضای امن- آسیبهای جدّی- جامعهی ماشینی- نابهجا و نسنجیده- هویّت اصلی- شکوه شکستن- اخلاق کمرنگ- رهآورد تمدّن- غربِ علمزده- مظاهرِ آفرینش- جلوهی جمال- فضایی طوفانخیز- اخلاقِ متعالی- غفلت و اسارت- سرسبز و روحانگیز - فضایل انسانی- پایبندی اخلاقی- رعایت حقوق- مضارع التزامی- ضربالمثل.
داستان سم
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.